یکشنبه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲

همه مان را عریان کرده اند، حالیتان نیست!


این نوشتار توهین نیست، کسانی که ناراحتی قلبی دارند، نخوانند.

آخ که چقدر دلمان از دستتان مرکوکروم است! اینروزها همه مان را عریان کرده اند و حالیتان نیست، البته عریانی چیز بدی نیست، منظورمان از آن عریانیهاست که بدجوری از آن بدتان می آید! از آن عریانی های زورکی و کهریزکی،
اینروز ها با دلار 2000 تومن و سکه یک میلیون تومن بدجوری زورچپانمان کرده اند!
اینروزها با غلط های بزرگ، بد جوری شلوارمان را پایین کشیده اند و کسی هم صدایش در نمی آید!

اینروز ها سنگک هزار تومنی و مسکن فلان تومنی بدجوری بند تنبان را می برد، ولی باز ملت همیشه در صفحه خود را به نفهمی زده اند و غورباقه شان ابوعطا نمی خواند!
اینروز ها وقتی زنی برهنه می شود، این خر مغزها بدجوری عریانی خودشان را می پوشانند و زیر آبی می روند!
داستان مولوی را حتما خوانده اید، اگر هم نخوانده اید، گوش کنید تا عریانیتان را نشان دهم!

در کتاب مثنوی معنوی مولوی دو داستان وجود دارد که اگر آنرا نخوانی، نصف عمرت بر فنا ست و این دو داستان کوتاه را برای شما می نویسم.
داستان امرد (توضیح : امرد به پسر نوجوان می گویند) در مثنوی و معنوی مولوی آمده است که روزی لوطی ای ،امردی را به خلوت برد، زمان فعل حرام که فرارسید لوطی دید که امرد بر کمرش خنجری بسته است با تعجب از او پرسید که این خنجر برای چیست و امرد گفت برای آنکه اگر کسی به من نظر سویی (تجاوز) داشت با یک ضربت کار او را تمام کنم! لوطی خندید و گفت خدا را شکر که من نظر سویی بر تو ندارم!
داستان غلام : غلامی که اگر رگ غیرتش بجنبد ، یك تنه چهل نفر را حریف است.
روزی غلامی را به بازرگانی برای فروش عرضه داشتند . از خوبیهای غلام چنین گفتند كه وقتی رگ غیرتش به جنبش درآید، به تنهایی كار چهل تن را می كند .
بازرگان كه همیشه برای تجارت در سفر بود و با خطر دزدان و راهزنان دریایی مواجه می شد ، به چنین شخصی احتیاج فراوان داشت ، پس او را با قیمت زیاد خرید و همواره به او محبت و نیكی می نمود، سرانجام زمانی فرا رسید كه این بازرگان همراه با تعدادی بازرگان دیگر، بار سفر بستند و با اجناس فراوان و پر ارزش ، به طرف هند روانه گردیدند . در طول سفر ، بازرگان از شجاعت و دلاوری غلام خود صحبت كرد و دربارهٔ دلاوری او خیلی مبالغه نمود . كاروان به نزدیك گردنه ای رسیده بود كه ناگهان گروهی راهزن جلوی آن سبز شدند . بازرگان با مشاهده چنین وضعی به غلام گفت : جانمی غلام! امروز روز هنرنمایی تو می باشد . غلام گفت : صبر كن هنوز وقتش نرسیده است ، راهزنان شروع به غارت كردند . بازرگان گفت : ای غلام نصف قافله را بردند برو ببینم چه كار می كنی!
غلام با خونسردی گفت : هنوز وقتش نرسیده است ، بازرگان بیچاره هر چقدر التماس كرد فایده نداشت ، سرانجام با آهنگی آمرانه و عصبانی به غلام دستور داد اما باز هم موثر نبود .
دزدان تمامی مالها و پولها را بردند ، بازرگان و غلام را لخت و عریان كردند . بعد بازرگان از دزدان خواهش كرد او را نزد رییس خود ببرند تا خدمت بزرگی به آنها بكند ، راهزنان او را همراه خویش بردند ، بازرگان به رئیس دزدان گفت: من سند هزار سكه طلا را به شما می دهم، به شرط اینكه انتقام مرا از این غلام گردن كلفت بگیری، رییس پذیرفت، دزدان چهل نفر بودند و غلام التماس و زاری كرد. اما رییس دزدان اعتنایی نكرد، دستور داد او را از صورت به زمین بخوابانند و یكی یكی بر پشتش راه بروند اولی و دومی و سومی و سرانجام چهلمین نفر از بدن غلام عبور كردند ، نفر بعدی كه می خواست عبور كند، رگ غیرت غلام جنبید و تمام دزدان را از پای درآورد.
و اما ما در کجای این داستانیم، اول اینکه ما همان امردیم که خنجرمان را دکوری بسته ایم و باعث خنده آن لوطی (حکومت) شده ایم.
دوم اینکه ما آن غلام هم نیستیم، چون چهل نفر که سهل است هزاران بار از روی ما رد شدند و ما هی گفتیم (الان وقتش نیست)
زدند و کشتند و بردند و بستند و کردند و خوردند و دریدند، ما هی گفتیم الان وقتش نیست!
بر دار کردند و سوزاندند و شکنجه کردند و سنگسار، ما گفتیم الان وقتش نیست!
رای و انتخاب و آزادی و ثروت و آبرو، حال و فال و مال را از ما گرفتند و ما گفتیم الان وقتش نیست!
پس ای (امردان عریان)  وقتش کی است؟

(باکرگی ممنوع)

0 نظرات:

ارسال يک نظر